سلام

نمیدونم چی دارم برای نوشتن اما میدونم برای اولین بار بدون این که غمی تو دلم باشه دارم مینویسم.

برای اولین بار احساس تنهایی نمیکنم.

برای اولین بار حس میکنم واقعا تکیه گاه کسی بودن ینی چی.

برای اولین بار فک میکنم بزرگ شدم.

امیدوارم همه تو زندگیشون شاد باشن

به ارزو هاشون برسن

به قول یکی هرکسی منتظر معجزست براش اتفاق بیافته



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

ای کاش واقعا کسی تو زندگیم وجود داشت تا راه و رسم اینکه بقیه رو از خودم نرنجونم رو بهت یاد می داد.

ای کاش کسی بود که راه و روش بهتر زندگی کردن رو بهم یاد می داد

ای کاش کسی وجود داشت که بهم بگه من واقعا کی هستم , برای چی اینجام , برای 0ی دارم زندگی میکنم

ای کاش الان تمام اون هایی که من دوستشون دارم برای یکبار کنار هم جمع میشدن و بدون دعوا باهم حرف میزدن

ای کاش یکی رو داشتم که واقعا منو درک کنه.بفهمه من چی میگم مشکلم چیه.جدیدا حتی خودم خودمو درک نمیکنم 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٧ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

بالاخره بعد از ماه ها و هفته ها من برگشتم....تو تنهایی و ئرحالی که از سرما خردگی دارم میمیرم دارم مینویسم.

اینجانب ارزو دارم :

 هیچوقت احساس تنهایی نکنین....ولی من بد جوری احساس تنهایی میکنم

ای کاش الان پارسال بود با تمام بدیهاش بازم خیلی خوب.همه مون دور هم بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.تو کتابخونه مدرسه جمع میشدیم و به بهونه ی کمک ب کتابدار مدرسه از کلاس جیم میشدیم.....خیلی روزای خوبی بود.

ای کاش الان پارسال بود و میتونستم چیزهای زیادی رو تغییر بدم .

ب امید روزی که ک دوباره چهار نفری دور هم جمع شیم .تورو خدا دعا کنین ناراحتگریه



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۸ | ۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

عشقم بهت عمیق بود اما
تو حال و روزم رو نمی دیدی
انقدر غرق بچگی بودی
دلبستگی هامو نفهمیدی
عشقم بهت عمیق بود اما
این عشق و باید ترک می کردم
از من گریزون بودی و ای کاش
از روز اول درک میکردم



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۸ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

کاش سزای تنهایی مرگ بود...
آن وقت کسی از ترس جانش کسی را تنها نمیگذاشت...



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٦ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

سخت است درک کردن دختری که غم هایش را خودش میداند و دلش

که همه تنها لبخندهایش را می بینند

که حسرت میخورند بخاطر شاد بودنش بخاطر خنده هایش

و هیچکس جز همان دختر نمیداند چقدر تنهاست

که چقدر میترسد

از باختن

از اعتماد بی حاصلش

از یخ زدن احساس و قلبش

از زندگی



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٥ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

دوست دارم زندگیم رو از اول شروع کنم

با روحیه ای بهتر و سرزنده تر از قبل

خوشحال تر

امید بیشتر به زندگی

عشقی دوباره

محکم تر کردن دوستی هام

پس به امید زندگیه دوباره



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()
گاهی ...
خسته میشوم از بودن ...
از زندگی کردن
از ساختن دنیای شاد خیالی
از تظاهر
تلقین
امید
کـــاش
گاهی ... فقط گاهی
کسی
بــود
که پرت میکرد حواسم را
جایی که
همانند رویاهایم باشد
جایی که
به آسودگی بیاسایم !
گاهی کاش زندگی اونیکه میخوام میشد
گاهی ... فقط گاهی
اگر خدا هم بود
بس بود ...


تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : الی | نظرات ()

به سلامتی.. عاشقایی که از عشقشون خیلی بی‌معرفتی دیدن, خیلی حرف شنیدن, چه اشکهایی که نریختن, اما باز, با لبخند توی چشاش نگاه میکنه و میگه دیگه نمیخوای تمومش کنی دیگه جون ندارم به من نه به خودت رحم کن میخوای مثل من تنها شی?!!



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : هانی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.